![]() |
![]() |
|
| در تنهاترین تنهایی هایم به این می اندیشم که چقدر تنهام..تنهاتر از تنهاترین تنهای دنیا! |
گرمی آتش خورشید فسرد مهرگان زد به جهان رنگ دگر پنجه خسته این چنگی پیر ره دیگر زد و آهنگ دگر زندگی مرده به بیراهه زمان کرده افسانه هستی کوتاه جز به اندوه نمی تابد ماه باز در دیدده غمگین سحر روح بیمار طبیعت پیداست باز در سردی لبخند غروب رازها خفته زناکامی هاست شاخه ها مضطرب از جنبش باد در هم آویخته می پرهیزند برگها سوخته از بوسه مرگ تک تک از شاخه فرو می ریزند می کند باد خزانی خاموش شعله سرکش تابستان را دست مرگ است و زپا ننشیند تا به یغما نبرد بستان را دلم از نام خزان می لرزد زانکه من زاده تابستانم شعرمن آتش پنهان من است روز و شب شعله کشد در جانم می رسد سردی پاییز حیات تاب این سیل بلاخیز نیست غنچه ام نشکفته به کام طاقت سیلی پاییزم نیست بازم از دوستای خوبم ممنون که کمکم کردند |
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
شنبه بیست و سوم تیر 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 20:57 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
|
سلام دوستان
نمی دونید چقدر خوشحالم |
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
شنبه بیست و سوم تیر 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 15:9 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
|
برو که دیگه قلب من عاشق سر سپرده نیست عاشق اون صداقتت هر لحظه بی اراده نیست
تو عالم غم زدگی گفتی عزیزم بی خیال از سادگیم خندم گرفت از روزای رفته به باد از روزایی که یاد تو عذاب هر روز منه اینو بدون ای عشق من فریاد من رنج و غمه یه سوغاتی همرنگ من اما به دور از رنج من آوردی و گفتی ببین قشنگه انتخاب من هر چی نفرت و کینه بود راهی شدن به اون دیار دیاری که غریبگی سوغاتی داد به این دیار خدایا...آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت به حکمت تنهایی ات تنهای تنهایش نگذار. (بچه ها دوست دارم تو وبم عکس بذارم اما وقتی عکس گذاشتم به جای عکس تو وبم آدرس عکس می یاد
|
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
سه شنبه دوازدهم تیر 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 8:47 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
|
آخرین خط دلم آشنائی با تنهاترین تنها غمکده دل تنهام |
| از تنهائیم |
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
باهمه آزادگی فکر اسیری می کنم بس که بد دیدم زیاران به ظاهر خوب خود بعداز آن برکودک دل سختگیری می کنم دربه رویم بسته ام از این و از آن خسته ام من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام من سمیه دیپلم ریاضی البته الان دانشجوی مهندسی نرم افزارم و متولد 16 خردادم، دیگه اینکه از اونجا که خیلی مهربونم از همه زمینیا متنفرم ،مهمتر از همه اینه که خیلی تنهام تنهـــای تنهـــا تنهاتر از تنهائی و زندگی رو دوست ندارم و تنها دلیل بودنم خداست اگه اونم بره من می میرم.تو وبلاگم بیشتر با تنهاییم آشنا می شین امیدوارم خوشتون بیاد و خوشحال می شم نظرتون رو هم بدونم..... |
| آرشیو موضوعی |
|
یه درد دل ساده |
|
RSS
|