![]() |
![]() |
|
| در تنهاترین تنهایی هایم به این می اندیشم که چقدر تنهام..تنهاتر از تنهاترین تنهای دنیا! |
دیشب تو باغ خشک آرزوهام بودم داشتم به ویرونه های آرزو نگاه می کردم به کلبه ی کوچیک وسط باغ که یه روز اسمش کلبه ی امید بود یکی با دلی امیدوار توش زندگی می کرد و برای بارور شدن هرچه زودتر درختهای آرزو دعا می کرد شب که می شد به آسمون یه جوری خاص نگاه می کرد و به تنهائی جشن ستاره ها رو تماشا می کرد می دونست که همه آدمها یه جائی یه گوشه ای دارن ازآسمون مهربون ستاره می چینن دلش می خواست ستاره بچینه مثل خیلیای دیگه اما نمی تونست به آسمون خیره می شد به دنبال ستاره ای کوچیک هرچند بی نور تو آسمونها گم می شد اون شب هم همون طور شد تو آسمونها آواره می گشت دنبال ستاره کهیه لحظه نگاش به یه قصر تو اوج آسمونها می افته یه قصر خیلی بزرگ و قشنگ شاید همون قصری که به خاطرش یه بوته ی کوچیک تو باغ آرزوهاش که یه روزی هیچ کی ازش خبر نداشت حتی خزون برا همین اون باغ همیشه تو بهار بود کاشت با کلی امید بااینکه می دونست این بوته محاله که رشد کنه اما خب امیدوار بود و حالا که اون قصر رو می دید خیلی خوشحال بود و تو افکار گیج و مبهمش غرق بود آره اون قصر قصر رویاهای اون بود که توش اثری از تنهائی و غم و غصه نبود از خدا خواسته بود اون قصرو یه جائی قایم کنه که احدی حتی تنهائی ازش خبری نداشته باشه یهو آسمون ابری شد انگار بغضش خیلی بزرگ بود بارون باشدت هر چه تموم می بارید ابرها گریه می کردن اون هم دلش ابری شد چشماش خیس اشک مثل آسمون می بارید و ملتمسانه ازابرهاخواهش می کرد نبارن آخه می ترسید قصرش خراب شه اونقدر گریه کرد که چشماش خسته شد و اشکاش تموم شد افکار پریشونش از هم پاشید به خودش که اومد خیری از آسمون ..قصر...بارون شب...هیچی نبود کنار کلبه ی کوچیکش خوابش برده بود نمی دونست که دیشب همه ی اونها رو تو خواب دیده بود یا نه...اما باز هرشب به آسمون خیره می شد دیگه ستاره نمی خواست فقط قصرشو می خواست اما نمی دونست اون قصر تو کدوم آسمون گم شده بود شاید خدا خواسته بود حتی خودش هم ندونه قصر کجاست اما باز امیدوار بود داشت تو باغ خوشگلش قدم می زد که قاصدکی دید تعجب کرد تا جائی که یادش بود اون هیچ وقت قاصدکی نداشت به قاصدک نگاه کرد پوز خندی زدو از کنارش ساده گذشت و هیچ وقت ندونست که اون قاصدک یه خبر مهم براش آورده بود هر روز و هرشب می گذشت و اون با تموم وجودش باغبونی باغش رو می کرد اون هیچ وقت حرف نمی زد شاید چون بلد نبود ...شایدم چون خیلی تنها بود اما تقریبا"هیچ موقع از تنهائی گله نمی کرد یه روز که داشت به گلهای کوچیک و رنگی آرزوها نگاه می کرد یه جائی نه چندان دور آب دید اون که هیچ وقت ازآب برا آبیاری استفاده نمی کرد آخه هر وقت باغش آب می خواست خدا دلش به تنهائی دل اون می سوخت آسمون بغضش می گرفت و می گریید وبعد با بارون بوته ها و درختها سیر می شدن اون خوشحال بود که آبی می دید نمی دونست سرابه یا واقعیت نزدیکتر که رفت دید واقعا"آبه یه برکه ی کوچیک حالا دیگه از کارای روزمره ش شده بود به برکه هم سر بزنه اما اون اینو نمی دونست که اون برکه یه روز می خواد بزرگ بشه خیلی بزرگ, بزرگتر از دریاها و اقیانوسها بعد...حالا می گم براتون,کجا بودم ...آره داشتم می گفتم یه روز داشت به زیبائی گلهای آرزو نگاه می کرد حس کرد بعضیاشون رنگشون پریده خندید و تو دلش گفت اینم از آرزوهای رنگی ما نکنه بی رنگ بشین ...اما هر روز که می گذشت گلها رنگشون رو بیشتر از قبل می باختن و اون با تمام وجودش حس می کرد که محل باغ پنهونش لو رفته به تنها جاده ی متروکه ش نگاه می کرد مدتها بود کسی از اون جاده عبور نکرده بود اما اون چشم انتظار بود می دونست یکی تو راهه و می دونست اون چیزی نیست که بخواد از تنهائی درش بیاره می دونست با اومدن اون همه چی خراب و ویرون می شه یه کم ناامید شده و شم براه بود منتظر رسیدن پائیز.. یه پائیز خسته و غمگین و طولانی هر روز می دید که باغ رنگین داره یه رنگ می شه آره زرد...به جاده خیره بود که یه چیز خیلی بزرگ و سنگین تو دلش احساس کرد می دونست چیه اما نمی خواست باور کنه آره خزون رسیده بود و بهار و با بیرحمی از اونجا رونده بوده بود بعضی از برگها نارنجی شده بودن اما کلبه ی کوچیک اون هنوز یه امیدی داشت اون رفت به برکه سر بزنه و باهاش گلهای خشکیده رو ...اما وقتی رسید هیچ برکه ای ندید نه اینکه خشک شده شده باشه نه بلکه اون برکه کوچیک حالا خیلی بزرگ شده بود بزرگتر از دریاها دیگه یه کم ناامید نشد خیلی ناامید شد اون با چشماش می دید که باغش هر روز بی رنگتر از دیروز می شه اما هیچ کاری ازش برنمی یومد دیگه تنهاکاری که می تونست بکنه این بود که عصرها وقت غروب بره لب دریا و غروب خورشید پائیز رو به تماشا بنشینه و به افق تو بی کرانها خیره بشه و دلتنگی رو باتموم وجود خسته و ناامیدش حس کنه گاهی وقتها دریا خشن میشد می دونین اسم اون دریا چی بود دریای غمها دریای بزرگ غمها آره گاهی وقتها دریا طوفانی می شد امواج خشن غمها ساحل دل بی پناه و خسته ی اون رو بی رحمانه می رنجوند دیگه طاقتش تموم شد با تموم خستگیش فریاد زد:خدایا!کجائی؟آره برای اولین بار حرف زد ..گفت خدای من چرا این طوری شد من که باکسی کاری نداشتم تو لاک خودم واسه خودم با خودم بودم به کی بدی کردم که اینجوری بدی می بینم اون با صدای بلند گریه می کردو می گفت انگار می خواست عوض اون همه وقت که حرف نزده بود رو در بیاد اونقدر گریه کرد و حرف زد که تموم بدنش خسته شد حتی توان نگاه کردن نداشت منتظر بود خدا جواب سوالشو بده اما هیچ جوابی نشنید ...در همین حال یکی باصدای خسته و غمگینی گفت صداش نکن ...برگشت ببینم این کیه که تو صداش این همه غم حس می شه باورش نمی شد اون پائیز بود داشت باهاش حرف می زد با اینکه اون از پائیز خوشش نمی یومد چون تموم بد بختیش همون پائیز بود اما ساکت نشسته بود و به حرفاش گوش می داد بعد اینکه پائیز سکوت کرد اون گفت چرا صدات این همه پیر و افسرده و خسته به نظر می رسه درهمین حال بغض پائیز ترکیدو بارون بارید آره همون بارون پائیزی که همه دوستش دارن خلاصه پائیزهم دردشو به اون گفت و حالا دیگه اون دوتا باهم دوست بودن دو دوست دلشکسته پائیز گفت دلت شکسته؟اون آروم گفت : آره.پائیز بامهربونی گفت عیب نداره بیا یه کاری کنیم ...با تعجب گفت: چی کار؟!پائیز گفت بیا تیکه های دل شکسته ی تو رو زیر برگهای خشک من دفن کنیم تا برای همیشه راحت بشی از دل سپردن و دل کندن ...یه کم فکر کرد دید بی راه هم نمی گه قبول کرد باهم دیگه دلش رو زیر برگهای خشک پائیزی مدفون ساختن تا هیچ کس از دلش هیچی ندونه فکر کنن هیچ وقت دلی نداشته راحتش بذارن بعد اینکه دل کوچیک اونو دفن کردن یه صدائی شنیدن یه صدائی خسته و شکسته با ناله گفت خدایا ممون راحت شدم بعد اون و پائیز فهمیدن که صدای دل شکسته بوده اون دیگه رتاحت شده بود از همه چی ...بی دل بودن زیبا نیست! قشنگ نیست!اما بدتر از ...عاشقی و دل سپردن ودلخوش هیچ بودن تو خلادنبال هوائی برای تنفس گشتن نیست اون با پائیز هر روز می دیدن که باغ داره خشک تر می شه اما با خونسردی...یه روز پائیز گفت ببین چی شده اون برگشت نگاهی به باغ و گلهای آرزو انداخت و آروم زیر لب زمزمه کرد:خدایا شکرت خلاص شدم ممنونتم فقط مراقب اون قصر رویائیم باش نذاری جای اونم لو بره باشه؟انگاری آسمون صداشو شنیده بود ابری شد و بارون بارید اون قدر زیاد که دریا رو طوفانی کرد امواج خشن دریا گویی می خواستن اونو با خودشونببرن وتو دریای غمهاش غرقش کنن اون بی تفاوت لب ساحل وایساده بود و دریا رو می دید تا اینکه دریا عصبی شد امواج اومدن و باغ خکشده رو ویرون کردن گلبرگهای خشک آرزو روآب بودن کلبه ی کوچیک امید خراب شد و از اون همه قشنگی فقط و فقط یه بیابون باقی موند یه دشت به اسم تنهائی و حسرت پائیز گفت فکر می کردم از من غمگین تر و تنهاتر تو دنیا وجود نداره اما تو چقد تنهائی تقدیم به همه اونائی که هیچ کس دوستشون نداره من همه تون رو (تنهایان)با تموم تنهائیم دوست دارم. ماه مبارک رمضا ن برهمگان مبارک امیدوارم همگی بتونین هرچی که می خوائین از خدا بگیرین «التماس دعا» |
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 11:33 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
من نشانی از تو ندارم... اما نشانیم رابرای تو می نویسم... در عصرهای انتظار... به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن! و...وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبیم را پیدا کن... کنار بید مجنون خزان زده... و کنار مرداب پیر آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن... و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی یافت با بغضی کویری... که غرق عصاره ی انتظار... پشت دیوارهایم نشسته ام.
دوستان خوبم!با اینکه قرار بود تو وبم از تنهایی ننویسم اما نشد...یعنی نمی شه چون این وبم از برای تنهایی هاست...ولی گاهی اوقات برای تنوع از شادی هم خواهم نوشت. حالا یه پیام بازرگانی:مردهای مجرد کمتر از مردهای متاهل عمر می کنند...ولی مردهای متاهل بسیار بیشتر از مردهای مجرد آرزوی مرگ می کنند!(حال می کنین چقد این مردا رو اذیت می کنیم...ولی حقشونه دیگه....مگه نه؟!!!!!)
|
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
پنجشنبه یکم شهریور 1386وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 10:55 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
|
آخرین خط دلم آشنائی با تنهاترین تنها غمکده دل تنهام |
| از تنهائیم |
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
باهمه آزادگی فکر اسیری می کنم بس که بد دیدم زیاران به ظاهر خوب خود بعداز آن برکودک دل سختگیری می کنم دربه رویم بسته ام از این و از آن خسته ام من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام من سمیه دیپلم ریاضی البته الان دانشجوی مهندسی نرم افزارم و متولد 16 خردادم، دیگه اینکه از اونجا که خیلی مهربونم از همه زمینیا متنفرم ،مهمتر از همه اینه که خیلی تنهام تنهـــای تنهـــا تنهاتر از تنهائی و زندگی رو دوست ندارم و تنها دلیل بودنم خداست اگه اونم بره من می میرم.تو وبلاگم بیشتر با تنهاییم آشنا می شین امیدوارم خوشتون بیاد و خوشحال می شم نظرتون رو هم بدونم..... |
| آرشیو موضوعی |
|
یه درد دل ساده |
|
RSS
|