![]() |
![]() |
|
| در تنهاترین تنهایی هایم به این می اندیشم که چقدر تنهام..تنهاتر از تنهاترین تنهای دنیا! |
من اینجا بس دلم تنگ است |
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
شنبه بیست و ششم مرداد 1387وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 11:10 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
|
تنهائي يعني... یعنی هیچکی درکت نکنه،یعني همه کنارت باشن امادلت بگه خيلي تنهاس،يعني اينکه هيچکي دوستت نداشته باشه،يعني اينکه تکيه گاهي نداشته باشي،با وجود مامان نفهمي محبت مادري چيه،يعني با وجود بابات هيچ سايه باني نداشته باشي که تو سايه سار مهرش پناه بگیری،يعني سنگ صبور همه باشي اما خودت هيچ همدمي نداشته باشي،يعني غم تو دلت خيلي سخت سنگيني کنه اما نتوني دردل کني،يعني اينکه بي اروزئي آزروت شه،يعني اميدي نداشته باشي،یعني يه مرده متحرک شي که لحظه هاشو بي هدف سر مي کنه،يعني دنياي رنگي روياهات بي رنگ بشه، تنهائي يعني اينکه دلت خيلي تنگ بشه بخوای يکيو داشته باشي با يکي حرف برني اما وقتي بي کسيتو مي بيني و به خدا پناه مي بري و صداش مي کني اونم صداتو نشنوه و حس کني کسي تنهائيتو حس نمي کنه، تنهائي يعني تو و درياي پر تلاطم غمهات، يعنی تو گوشه اتاقت با خودت تو آئينه حرف برني و گريه کني و هيچ دستي اشکاتو پاک نکنه، تنهائي يعني با اينکه ازش(تنهائی) واهمه داري اما با تمام وجودت بپرستيش و بهش پناه ببري،تنهائي يعني اينکه با همه بيگانه شي حتي باخودت اون وقت دلت هم باهات غريبي کنه تو شهر آشنا کنار عزيزترين کسات اسیر غربت بشي ،تنهائي يعني اينکه عاشق پائييز شي و بهارو باهمه قشنگياش بي خيال شي، تنهائي يعني اينکه اول زندگیت پی مرگ بگردی و هر روز عصر تنهائی غروبو نگاه کنی و با بغض سنگین تو گلوت و بگی ای خدا یعنی می شه فردائی نباشه تنهائی یعنی خسته از همه بودن اصلا"تنهائی یعنی من
خدایا به قول یکی از دوستان" تنهام نزار" |
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
یکشنبه بیستم مرداد 1387وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 16:37 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
سخنی تنهابا او
خدایــــــــــا! چند وقتی ست هوای کوی تو دارم،با بغض سنگینی که هیچگاه امانم نمی دهد و قلبی که مدتهاست نمی تپد،از پشت قفس تنگ زندگانی،غرق وهم و ابهام تو را می نگرم و می بینم در نبض نگاه مهربانت کلید قفل قفس سنگی را...و آرام در تپش آرزوهای محال در ساکت این تنـــهائی،تنـــها تو را می خوانم با سکوت و تمام وجود...خـــدای من دلتنگم و این قفس پر از تنهــــائی ست،تنهـــام،تنــــــــهای تنهـــــــــا،آنقدر که با من بیگانه ام و بسیار خسته ام،خسته تر از قاصدک،پناهم بخش مرا در بستر مرگ....و آرامتر در هیاهوی زمان،تا بی نهایت های دور،در محوترین فاصله ها مرگ را می جویم!خدای من می خواهم من راجای بگذارم و از خود بروم،تا ابد،تا پشت حصارتیره و تار تنـــــهائی ام،التماست می کنم فرشته ی مرگ را بگو تا مرا از حبس برهاند و... دست مهربان مرگ همراهی کند...که دیگر از این همه تنگنائی به تنگ امده ام،از تنگنای تنهائی قفس سنگی تنگ،نمی خواهم این زندگانی را نمی خواهم خــــــــــدا.
به قول یکی وایسا دنیا...وایسا دنیا من می خوام پیاده شم ولی کاش رسم چرخ فلک اینطوری بود که هر کی هرجا خسته شد پیاده می شد اون موقع من اولین نفر بودم که...خدایا صدامو می شنوی به خدا خسته م خسته تر از قاصدک پناهم بخش تنها در بستر مرگ............ بی ربط:کم قطرترین کتاب منتشر شد"آنچه آقایان در مورد خانومها می دانند" |
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
جمعه هجدهم مرداد 1387وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 1:47 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
|
|
+ تو یکی از روزای خدا مثل
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387وقتی عقربه های ساعت رسیدن روی 14:0 یکی شاید یه غریبه خط دلشو نوشت |
|
|
آخرین خط دلم آشنائی با تنهاترین تنها غمکده دل تنهام |
| از تنهائیم |
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
باهمه آزادگی فکر اسیری می کنم بس که بد دیدم زیاران به ظاهر خوب خود بعداز آن برکودک دل سختگیری می کنم دربه رویم بسته ام از این و از آن خسته ام من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام من سمیه دیپلم ریاضی البته الان دانشجوی مهندسی نرم افزارم و متولد 16 خردادم، دیگه اینکه از اونجا که خیلی مهربونم از همه زمینیا متنفرم ،مهمتر از همه اینه که خیلی تنهام تنهـــای تنهـــا تنهاتر از تنهائی و زندگی رو دوست ندارم و تنها دلیل بودنم خداست اگه اونم بره من می میرم.تو وبلاگم بیشتر با تنهاییم آشنا می شین امیدوارم خوشتون بیاد و خوشحال می شم نظرتون رو هم بدونم..... |
| آرشیو موضوعی |
|
یه درد دل ساده |
|
RSS
|